مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
22
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
دشمن آگاه كند . پس بنزد سنگپشت برسيد . از آنچه ديده بود ، آگاهش كرد و به او گفت : همىخواهم به مكان خود بازگردم و روى دوستان بينم كه خردمند از وطن خويش شكيبا نتواند بود . پس سنگپشت نيز با او برفت و در آن مكان چيزىكه سبب هراس و بيم باشد ، نديدند . مرغابى را چشم ، روشن شد و اين دو بيت بخواند : المنت للّه كه نمرديم و بديديم * ديدار عزيزان و به خدمت برسيديم در سايهء ايوان سلامت ننشستيم * تا كوه و بيابان مشقّت نبريديم پس از آن با سنگپشت در آن جزيره جا گرفتند و در عيش و نوش و شادى و نشاط همىگذرادند كه ناگاه قضا ، شاهين گرسنهء را بسوى مرغابى براند و او را بچنگال گرفته ، بكشت . چون اجلش در رسيده بود ، حذر كردن سودى نداد . ولى سبب هلاكش غفلت از تسبيح بود . گويند او بدينسان تسبيح گويد : سبحان ربّنا فيما قدر و دبر . سبحان ربنا فيما اغنى و افقر . 3 ملك گفت : اى شهرزاد ، ازين حكايت بزهد و پرهيزم بيفزودى . اگر چيزى از حكايت وحشيان دانى ، حديث كن . شهرزاد گفت : اى ملك ، حكايت روباه و گرگ بدان كه روباهى و گرگى بيك جا منزل گرفتند و ديرگاهى بسر بردند . ولى گرگ بروباه ستم ميكرد و روباه ، او را بمروّت و مدارا اشارت مينمود و ميگفت : اگر تو ترك ستم نكنى و حق مرافقت بجا نياورى ، بسا هست كه خدا آدميزاد بر تو چيره كند . كه او را مكر و خدعه بسيار است و او پرنده از هوا و ماهى از دريا صيد كند و سنگهاى سخت را پارهپاره از كوه بريده ، بسوى شهرها برد . تو انصاف پيشه كن و ستمگرى بگذار تا عاقبت كار تو نيكو شود . گرگ ، سخن او را